خرید بک لینک

در تاریخ بنگارید ، با اینکه مامانش بلد نبود بچه هاشو تو تاریخای رند بدنیا بیاره ، پسرک خفن قصه ی ما ، صبح خروس خون ، وقتی خانواده اش در حال خوردن صبحونه املت و کره و مربای البالو با چایی تو فنجون بودن ، ماهرانه غلت زد و ول کن ماجرا هم نبود . بعد هر بار غلت زدن یه لبخند پیروزمندانه این شکلی می زد و یه برگشت تاکتیکی و دوباره از اول .

آیا برای این پسرک نباید مرد؟

۵/۵/۵

جناب تکاور که مامانش طرفدار رونالدوئه معرف حضورتون هستن دیگه؟

برچسب: نویسنده: ابوالفضل مرادیان تاريخ: شنبه 17 مرداد 1405 ساعت: 20:35

گلی بهترین ساعت شبانه روز اگر از من بپرسن بهترین زمان از شبانه روز برام چه ساعتیه می گم حد فاصل رفتن همسرم به محل کار و بیدار شدن بچه ها . سر حوصله و صبر مسواک زدم تا صدای جیر جیر ازش بیاد . صبحانه همسرم آماده کردم و رفتم جلو آینه ، به موهام روغن زدم تا یکم بمونه و برم دوش بگیرم. لباسامو عوض و لباسشویی روشن کردم . ظاهر اتاقا رو مرتب کردم ، هدفون گذاشتم و نصف نیمه تنفس عمیق تمرین کردم . بادمجون و کدوهای باغ خودمون پوست گرفتم و گذاشتم تو آب نمک و با گوجه های باغ خودمون می خوام

برچسب: نویسنده: ابوالفضل مرادیان تاريخ: شنبه 17 مرداد 1405 ساعت: 20:35

گلی از امروزم مامان فدای دخترش بشه حسابی کمکم کرد. امروز برای بچه داری روز سختی بود. هر چند ساعت که نیم ساعت می خوابید تند و تند به کارام می رسیدم وقتایی هم که بیدار بود بغل می خواست .کمردرد و درد دست امونمو برید و یه جاهایی هم از مرز اعصابم گذشتم . اگر انقدر درد نداشتم تحملش امروز سخت نمیشد . فقط امیدوارم زودتر شب بشه . قشنگی امروز به گل آفتاب گردونی بود که کنار دیوار یه باغ رشد کرده بود. میون این همه رنگ سبز ، زرد براق گل آفتاب دوست روحمو جلا داد دوسش دارم . تو چه گلی می پس

برچسب: نویسنده: ابوالفضل مرادیان تاريخ: شنبه 17 مرداد 1405 ساعت: 20:35

گلی فکر کردی زرنگی؟ با دخترک رستوران بازی می کردیم من مشتری و دخترک صاحب رستوران ، که گفت این غذاها رو از رو زمین جمع کرده واسم آورده . منم نکردم نامردی و کارت بازرسی بهداشتمو بهش نشون دادم که با خنده تایید پسرک مواجه شدیم . دست بالای دست بسیارههیچی دیگه رستورانشو پلمپ کردم [ پنجشنبه هشتم مرداد ۱۴۰۵ ] [ 17:59 ] [ گلی ] [ ] .:Weblog Themes By Iran Skin :. درباره وبلاگ دوستان عزیزم من ، من بی معرفت نشدم ، فقط رسیدگی به منزل با دوتا بچه یخورده زمان بیشتری از من می گیر

برچسب: نویسنده: ابوالفضل مرادیان تاريخ: شنبه 17 مرداد 1405 ساعت: 20:35

تو یخچال خونم با دستپخت بهترین آشپزها همیشه پیتزا ، لازانیا ، الویه و یه کیک دست نخورده و میوه های عجیب و غریب ولی خوشمزه بود با کلی تنقلات ترش و نمکی و شیرین تو سوپری کابینت ها که خوردن هیچکدومشون چاقت نمی کرد چون من سوپر مولتی میلیاردی بودم که قوانین فیزیک و شیمی و پزشکی رو با پول عوض می کردمو همیشه به چشم همه زیبا میومدم نه به خاطر اینکه می تونستم لباسا و لوازم ارایش زیبایی داشته باشم به خاطر فوران پول از چشم و‌ چال زندگیم. به جای عطر ، بوی پول نو دست نخورده و شمش طلا میدادم و از این جور حرف

برچسب: نویسنده: ابوالفضل مرادیان تاريخ: شنبه 17 مرداد 1405 ساعت: 20:35

گلی خاطره بازی اربعین، سالها قبل که گلی دخترکی دبستانی بود شور و هیجان عجیبی داشت. مادربزرگ هر سال یه دیگ بزرگ قده گلی نذر حلیم داشت ، حالا نذرش چی بود خدا می دونه . همه دخترها و پسرهاش به همراه نوه ها دور هم جمع میشدیم و تا خود صبح بازی می کردیم و می خندیدیم. گلی اون زمان حتی اندازه انگشتهای دستش هم ماهِ ساعت ده شب ندیده بود ولی اون شب با دخترخاله ها و پسرخاله ها تو حیاط سه گوش پشت خونه با تخته ای که به شاخه درخت تکیه داده بود سرسره بازی می کرد و با شعرهای من دراوردی با دختر

برچسب: نویسنده: ابوالفضل مرادیان تاريخ: شنبه 17 مرداد 1405 ساعت: 20:35

به نشانه ی پِخ پِخ تو تمام اتاقا گشتم و به هرکسی که چشمم خورد علامت( می کشمت)نشون دادم تا صدا از هیچکی درنیاد. الکی که نیست تو این بی برقی و گرما بچه رو خوابوندم . ده دقیقه دیگه لحظه ملکوتی وصل برقه .عروس دیشب پیشنهاد داد با هم پیلاتس شروع کنیم ، با شک و تردید زیر چشمی نگاهش کردم و زیر نظر گرفتمش که عایا بگم عایا نگم؟ دل رو زدم به دریا و از عروس که داشت تو اکسپلور گوشیش دنبال پیج باشگاه می گشت پرسیدم شهریه اش چقدره؟ نگاهم که از رو صورتش افتاد به رو صفحه گوشیش ، همزمان عروس هم گوشیو چرخوند سمتم ک

برچسب: نویسنده: ابوالفضل مرادیان تاريخ: شنبه 17 مرداد 1405 ساعت: 20:35

جاتون خالی از این بیلبیلکا گرفتیم که یهویی شصت تا بادکنک کوچولو پر از اب میشه ،تو حیاط زدیم همو با اب یخ ترکوندیم . نامردا بچه بغلم بود و بهونه داشتم بهم رحم نکردنتا شروع کردیم خورشید رفت اسمون ابری شد. وسط انجیر پز ماه شانسه +عصر که خواستیم غذاهای سالگرد پخش کنیم و مامانم گفت گلی تو هم میای ؟ انگاری بهم تی تاپ دادننصف شهر گشتیم. پسرک تو ماشین یه پاچه آقا میشه . آخرشم که به انتخاب دخترم برای مامان و بابا و دخترم گل خریدم . همشون خیلی خوشحال شدن و اخرشم نخود نخود هر کی رود خانه خود و اینجوری شد

برچسب: نویسنده: ابوالفضل مرادیان تاريخ: شنبه 17 مرداد 1405 ساعت: 20:35

گلی ۴ ماه قبل در چنین روزی کلی نقشه برای امروز داشتم. گفتم بالاخره بعد یکسال یه دست درست و حسابی روی مطبخ بکشم. اساسی شیلنگ اب بگیرم روش از بالا تا پایین بشورمش ، یه تغییر تو دکور خونه بدم جونم تازه شه. جای گلدونا رو عوض کنم . حمام و دستشویی بشورم . اما چی شد؟ فقط رسیدم پسرک ببرم حموم ، حمام بشورم ( حتی خودم گربه شور اومدم بیرون) و ناخن پسرک بگیرم. خدایا به این زبون بسته ها حداقل نوشتن یاد میدادی بعد می فرستادیشون زمین . من چه می دونم دردش چیه فقط چنگ می زنه و گریه می کنه؟ ام

برچسب: نویسنده: ابوالفضل مرادیان تاريخ: شنبه 17 مرداد 1405 ساعت: 20:35

آرزوی کوچولو موچولوی گل گلی

آرزوی کوچولو موچولوی گل گلی

خوب حالا تو بگو ، اون آرزوی کوچولو موچولوی زعفرونی که مثل ماهی از اب بیرون پریده ، تو قلبت وول وول می خوره چیه؟ هان؟



خوب حالا تو بگو ، اون آرزوی کوچولو موچولوی زعفرونی که مثل ماهی از اب بیرون پریده ، تو قلبت وول وول می خوره چیه؟ هان؟

برچسب: نویسنده: ابوالفضل مرادیان تاريخ: يکشنبه 4 مرداد 1405 ساعت: 15:32

بازی جدید

بازی جدید

امروز که گذاشتمش رو تخت و چشمش افتاد به قاب عکس عروسیمون خنده اش خشک شد . به عکس خیره شد و لبهاش پشت رو شد و غمگین . تازه فهمید دیر رسیده و باباش قبلا منو از چنگش قاپیده



امروز که گذاشتمش رو تخت و چشمش افتاد به قاب عکس عروسیمون خنده اش خشک شد . به عکس خیره شد و لبهاش پشت رو شد و غمگین . تازه فهمید دیر رسیده و باباش قبلا منو از چنگش قاپیده

برچسب: نویسنده: ابوالفضل مرادیان تاريخ: يکشنبه 4 مرداد 1405 ساعت: 15:32

خدایا ذره ذره خاک این سرزمین به دستهای قدرتمند تو میسپارم.خدایا ذره ذره خاک این سرزمین به دستهای قدرتمند تو میسپارم. خدایا دست بیگانگان از زنان و بچه های این سرزمین کوتاه کنخدایا جوونامون ، مردان سرزمینمون ، سایه های سر همسران و عصای پیری مادران این سرزمین زیر سایه قدرت خودت حفظ بفرماخدایا دلهای هممون به نور ایمان خودت قوی کن و هر کی بدخواه ایران من و هموطنان من هست از ریشه نابود کنمنجی اخرالزمان حتما از دیدن رنج مردم در عذابه ، خدایا اجازه ظهور ایشون صادربفرما

برچسب: نویسنده: ابوالفضل مرادیان تاريخ: يکشنبه 4 مرداد 1405 ساعت: 15:32

امروزم خیلی یهویی وقتی داشتم یه حرکتی که اصلا نمی دونم چجوری باید اینجا بگم تا منظور برسونم با لبم انجام میدادم (می دونم ولی بهم می خندین ، مثل اسبا که با دهنشون صدا در میارن)، پشت سرم تکرار کرد . حدود یک ربع سرگرمی من ... امروزم خیلی یهویی وقتی داشتم یه حرکتی که اصلا نمی دونم چجوری باید اینجا بگم تا منظور برسونم با لبم انجام میدادم (می دونم ولی بهم می خندین ، مثل اسبا که با دهنشون صدا در میارن)، پشت سرم تکرار کرد . حدود یک ربع سرگرمی من و دخترک شده بود ، شانس اوردم با دوربین مدرک جمع کردم ، هم

برچسب: نویسنده: ابوالفضل مرادیان تاريخ: يکشنبه 4 مرداد 1405 ساعت: 15:32

+ خواستم بهتون فخر بفروشم و از هوای خنک امروز بنویسم که مادرشوهر عزیز و گرامی با یه پلاستیک گنده چغندر تازه چین از باغش ، هورا کنان و دوان دوان و با یه لگد به در از راه رسید و جلو من که استپ زد ، با نگاه غمگین و دل به رح... + خواستم بهتون فخر بفروشم و از هوای خنک امروز بنویسم که مادرشوهر عزیز و گرامی با یه پلاستیک گنده چغندر تازه چین از باغش ، هورا کنان و دوان دوان و با یه لگد به در از راه رسید و جلو من که استپ زد ، با نگاه غمگین و دل به رحم آوری گفت دستم درد می کنه برام ریزش کن . مادر من دست م

برچسب: نویسنده: ابوالفضل مرادیان تاريخ: يکشنبه 4 مرداد 1405 ساعت: 15:32

تجربه بچه اول باعث شد تو خرید اسباب بازی عجله نکنم و بر اساس نیازش خرید کنم. یه جغجغه است که دو طرفش توپ های صدا دار داره . از دور که صداشو شنید توجهش جلب شد . کمکش کردم تو دستاش نگهش داره و بلافاصله سعی کرد با دهنش مزه ... تجربه بچه اول باعث شد تو خرید اسباب بازی عجله نکنم و بر اساس نیازش خرید کنم. یه جغجغه است که دو طرفش توپ های صدا دار داره . از دور که صداشو شنید توجهش جلب شد . کمکش کردم تو دستاش نگهش داره و بلافاصله سعی کرد با دهنش مزه مزه اش کنه . حسابی کیف کرده . قشنگ میشه ذوق تو چشمای بچ

برچسب: نویسنده: ابوالفضل مرادیان تاريخ: يکشنبه 4 مرداد 1405 ساعت: 15:32

دیروز قبل اینکه برگرده خونه پیام دادم : تو خونه یه سگ هار داری بپا پاچتو نگیره ، هر چی گفتم و غر زدم تو اقایی کن هیچی نگو دیروز قبل اینکه برگرده خونه پیام دادم : تو خونه یه سگ هار داری بپا پاچتو نگیره ، هر چی گفتم و غر زدم تو اقایی کن هیچی نگودر جواب من گفت« از خنده مردم ، یار جنگی من» و مکالمه پیامکیمون رسید به خنده . فکر کرد حتما همه چی تمومه و الان با زن خندون و شاد و رقصونی مواجه میشه . شده بودم ولی وقتی زنگ آیفون زد دندونای خون اشامیم تیز شد ، پنجولام زد بیرون و یه دور گردنمو پیچوندم و چشم

برچسب: نویسنده: ابوالفضل مرادیان تاريخ: يکشنبه 4 مرداد 1405 ساعت: 15:32

صفحه بندی